کاش شهرداری در حد بلدیه می ماند!
تو اولین قانون بلدیه مصوب ١٢٨۶ وظایف تامین نان و نظافت معابر بر عهده بلدیه گذاشته شدکه این امور اولین خدماتی بود که شهرداری(بلدیه) ارائه می داد.بعد از مدتی و باگذشت بیش از 100 سال از ایجاد شهرداری وظایف زیادی بر عهده شهرداری گذاشته شده ولی شهرداری به نام این وظایف، حریم زندگی، آر امش، امنیت، محرمیت، دید و بسیاری دیگر از حقوق اولیه زندگی انسانها در شهرها را به فروش گذاشته.من همیشه در مورد این مسائل صحبت می کردم تا اینکه این بلا سر خودمون اومد و شهرداری محترم قصد فروش هوا و آسمان منزل ما را کرده است.
حدودا 3 سال قبل ملک زیر و خریدیم و شروع کردیم به ساخت، با این پیش فرض که در طرح تفصیلی مصوب زمین بایر مجاور فضای سبز پیشنهاد شده است.

بعد از ساخت و استقرار ما در منزل تازه ساز خبر رسید که شهرداری محترم زمین کنار را به 8 قطعه 500 متری تقسیم و آنرا به یک نفر محترم تر به قیمت هر متر مربع 900 هزار تومان فروخته است. با اجازه ساخت 5 طبقه در هر زمین!!! در حالی که الگوی قطعه بندی محدوده 250 متری و الگوی طبقات آن 3 طبقه می باشد!!!
بعد از چند روز خبر رسید که مالک محترم، قطعه شمال غربی محدوده را با قیمتی بالاتر به فرد دیگره فروخته و گود برداری و ساخت طی چند روز آینده شروع خواهد شد!!
8 آپارتمان، هر آپارتمان حداقل 15 واحد(5 طبقه 3 واحدی) با بعد خانوار حداقل 3 می شود به عبارتی 360 نفر!!!!!!در یک زمین کوچک در یک محدوده با تراکم کمتر از این!!!
به دلیل اختلاف در قطعه بندی ساختمان همسایه در مجاورت حیاط ما ساخته می شود و نه در مجاورت ساختمان ما، و همسایه محترم آزار رساندن به ما زحمت خاصی نباید متحمل بشود!!!
آلودگی صوتی، خودرو، محرمیت، هوای آزاد، باد، دید به منزل ما و دیگران، همه را شهرداری فروخت! یک لیوان آب هم روش!!!
جالب اینجاست که هنوز با این مسئله کنار نیامده بودیم که ضربه آخر را جناب شهرداری محترم محکمتر از قبل وارد کرد!!!
قطعه جنوب شرقی محدوده کوچک است!!!
باید بزرگ تر شود!!
هزینه را چه کسی پرداخت می کند؟!؟!
ساکنان محترم انتهای کوچه و مخصوصا آپارتمان ما!!!
وظیفه شهرداری چیست؟
هزینه های خود را از فروش آرامش و آسایش مردم تهیه می کند!!
شهرداری خط جدول گذاری جدید را حدودا 3 متر به شرق آورده!!!! این یعنی 3 متر از عرض کوچه کم و 2 متر از منزل ما پر!!!
به عکس های زیر توجه کنید!!

خط مشخص شده برای جدول گذاری و دیوار منزل ما!!

پل ورودیه منزل و خط جدول
کاش شهرداری همان بلدیه می ماند و فقط نان تهیه می کرد و نظافت می کرد و اینگونه حریم خصوصی و هوا و آسمان شهروندان را به فروش نمی گذاشت.
منبع: وبلاگ شهرسازی امروز، علی احمدی
پی نوشت: این اتفاق در قزوین در حال وقوع است.
آتش بس ادامه دارد
فیلم جدید تهمینه میلانی، به نام "یکی از ما دو نفر" را امروز دیدم. چیزی که از میلانی می دانم، این است که خیلی "زن" را دوست دارد و معمار هم هست و ما مجبوریم که همه اینها را بدانیم؛ چرا که همه این چیزها را در فیلم هایش باید نشان دهد. مثلا ما باید از آتش سوزی در فیلم این درس عبرت را بگیریم که سازه های چادری دیبا، خیلی نسوز است، هیوندا ماشینی است با طعم های گوناگون که خوش تیپ ها سوار می شوند و جورجیو آرمانی، خیلی به معمارها می آید. حتی اگر این موضوعات جریان اصلی فیلم را تحت تأثیر قرار دهد و مسیر فیلم از چشمان به حلقمان انحراف پیدا کند. خیلی چیزهایی را هم می بینیم که اگر همینجوری ادامه پیدا کند، مثبت هیجده می شود (الان مثبت هفده است) و خدا را شکر می کنیم که میلانی فرار مغزها نکرده است؛ وگرنه معلوم نبود که باید چه چیزهایی دیگری می دیدیم. چون که میلانی فیلمساز جسوری است و دوست دارد لایه های واقعی جامعه را نشان دهد و یا الله هم سرش نمی شود.
البته همینجوری به اینجا نرسیده است. فیلم های هفت هشت ده سال پیشش را که نگاه کنی، مردها سیبیل دارند و دست بزن و زن ها، ناز هستند و سیاه بخت. هرچه که بیاییم جلوتر، مردها جای سیبیل، کت و شلوار مارکدار دارند و زن ها از شکم مادرشان که در می آیند، جای بند ناف، کمربند مشکی دارند. این احتمالا نشان می دهد که میلانی نه تنها در حقوق بشر، بلکه در باب تکامل فیزیولوژیکی بشر، حرف های زیادی دارد که به همان دلیل که گفتم، ما باید حتما آنها را بدانیم. از اینها بگذریم. حتی از اینکه میلانی با اعضای مذکر گروه آریان، خرده حساب دارد و تا همه شان را جلو بازیگران مونث، ضایع نکند، ول کن نیست و بعد از گلزار و صالحی، احتمال زیاد نوبت پهلوان است.
اصل ماجرا این است که ما بدانیم کارگردان، معمار است و اینکه نظرش راجع به اینکه معماری ایران باید به کجا برود، چیست. بنابراین، در درجه اول، یک معمار زیر سی سال خیلی معروف را داریم که سادیسم دارد و همین که لبخند می زند یا چشم نازک می کند، زن ها یک دل نه صد دل کشته مرده اش می شوند (اما پا نمی دهند)؛ یک معمار بالای سی سال که خیلی جو گیر است و یک خانم مهندس که دوست دارد اوضاع دفتر را عین تهِ فیلم های هندی بکند و یک خانمی که رفته بود فرنگ که معماری بخواند و حالا برگشته که با کارهای خوب خوب، دینش را به وطن ادا کند و یه سری دیگه. اینها در طول فیلم راجع به (مثلا) کارهای حرفه ای معماریشان صحبت می کنند؛ بعد اون خانم که از فرنگ برگشته، هی مثل سیحون اسکیس می زند (البته سیحون مثل اون اسکیس می زده؛ چون سیحون مرد است) و نظریات خانم میلانی را حلوا حلوا می کند و هی مردها (مثلا) مخالفت می کنند و در آخر هم، هی ضایع می شوند؛ اما درس عبرتشان نمی شود که زن ها چقدر بیشتر از مردها از معماری سر در می آورند. البته اینکه مفاهیم معماری در حد دیالوگ های آقای پلیس تهِ انیمیشن های داداش سیا پایین آمده، تنها برای هضم مخاطب عامه بوده و این خودش کار خیلی سختی است که انجام شده است و به دَرَک که دیالوگ و رفتارها از واقعیت معمارها خیلی فاصله دارد.
البته این که ما در این فیلم معماری داریم، دلیل دیگری هم دارد که یک وقت این فیلم را با آتش بس اشتباه نگیریم؛ بس که تو دوتاشون، مردها بد هستند و باید موس موس کنند و تنبیه شوند؛ حتی امکان داشت که آن را با "پسر آدم، دختر حوا" هم اشتباه بگیریم که با هوشیاری کارگردان دیزاینر، این نگرانی برطرف شد.
مچی که دوست محترم و آگاه و روانکاو از منِ متقلبِ روسیاه گرفت
لیستی تهیه کرده بودم شامل برخی از دوستان با تحصیلات معماری، با این توضیح که تحت هیچ شرایطی باب همکاری مجدد را با آنها نداشته باشم: تهیه لیست بر اساس تخصص آنها شکل گرفته بود:
آنها که در اسکیس دستی مهارت دارند؛
آنها که آنها که آنها که سی سال از خودم بزرگتر هستند؛
آنها که از "پارک وی" به بالا می نشینند؛
آنها که "پیوستگی" ارشد پیوسته شان را امری انتخابی (و نه جبری) تلقی می کنند.
آنها که در رزومه شان می نویسند: کارشناس ارشد معماری و شهرسازی؛
آنها که قبول ندارند دوره آموزشی کارشناسی ارشد و دکترا، "تحصیلات تفریقی" است و نه "تحصیلات تکمیلی"؛
آنها که در دفتر اداری، کفششان را در می آورند یا با رکابی می گردند؛
آنها که در حین کار معماری، کارهای "پاپ رپ" خوانندگان کرجی را گوش می دهند؛
آنها که هیچ کس را به جز خودشان و لیبسکیند قبول ندارند؛
آنها که از نوربرگ شولتز بلغور می کنند؛
آنها که فکر می کنند که می خواهند معماری پایدار کار کنند؛
آنها که به دنبال پیوند الگوهای سنتی و مدرن هستند؛
آنها که هر وقت صحبت از معماری گذشته ایران می شود، آه می کشند و افسوس می خورند؛
آنها که ادعای کار دکوراسیون داخلی دارند؛
آنها که روز معمار و مهندس را به هم تبریک می گویند؛
آنها که از دانشگاه ... و ... و ... فارغ التحصیل شده اند؛
و دست آخر، آنها که پیچند، زرنگ زاده اند، تازه به دوران رسیده ها، نوکیسه ها، ...
به شما هم پیشنهاد می کنم که این لیست سیاه را تهیه فرمایید. حتی اگر خودتان مشمول بند بند آن هستید.
***
پیرو همین مرامنامه، قرار را بر این گذاشتم که عطای همکاری را با "دوستی محترم" به لقایش بخشیدم. اما تا هم اکنون، بارها و بارها پایم سریده است.
اخیرا، در جدیدترین لغزش، قرار را برای مشارکت در طرح مسابقه ای نهادیم. ایده خودم را که مطرح کردم، دیالوگی اینچنینی برقرار گردید:
دوست محترم و آگاه: ای شیطون! از اون کارهایی که نشونت دادم، "تقلب" کردی!
(منِ متقلبِ روسیاه، متوجه تیزهوشی دوست محترم و آگاه نشدم و آن کار را که از رویش تقلب کرده بودم (!) با یک کار دیگر اشتباه گرفتم)
منِ متقلبِ روسیاه: چه ربطی دارند به هم!؟
دوست محترم و آگاه با یادآوری جزئیات کار مورد تقلب واقع شده، منِ متقلبِ روسیاه را از دره جهل نجات داد و افزود: احتمالا تو ناخودآگاهت مونده و تأثیر گذاشته.
(از اینجای روایت به بعد، "دوست محترم و آگاه" رو "دوست محترم و آگاه و روانکاو" می نامیم)
در اینجا آخرین رمق خودم را برای حفظ متانت به کار می بندم: آها! این شبیه اون کاری بود که اون روز نشونم دادی! گرفتم!
دوست محترم و آگاه و روانکاو: من هم فهمیدم که تو فرم طرح رو از اون کار برداشت کردی.
(به دلیل ضیق حوصله، از افزودن صفت "با درایت" به "دوست محترم و آگاه و روانکاو" پیرهیز می کنم)
من: باشه! تو راست میگی!
دوست: ای بابا! خوب جدی گفتم! فکر می کنم از شکل اون گرفتی.
من: گفتم که تو راست میگی!
دوست: عجبا!
***
یاد تعاملات توکا نیستانی و یحیی تدین افتادم. نیستانی در پاسخ نصیحت تدین که گفته بود: "...به عدالت نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضا خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی آن هم اشاره شود" ، مجموعه ای از کارهای تدین را که ایده های مشابه کارهای دیگر داشتند، در یک سریال وبلاگی مطرح کرد. نمی دانم در آن جریان، آنها که باید "می گرفتند"، گرفتند یا نه!؟
عنقریب، قزوین زیر روکشی از آسفالت تدفین خواهد شد
هر وقت که صحنه تلاش کارگران با "نظارت" کارشناسان مربوطه رو برای آسفالت کردن معابر می دیدم، یک مسئله، ذهنم رو مشغول می کرد: اینکه ما داریم میریم بالا؛ یعنی سطح معابر هر روز، بالاتر از دیروز.
در ادامه، همیشه برایم سوال بود که کی خانه ما میره زیر آسفالت. هفت روز پیش جواب رو پیدا کردم: تصویر زیر، ابتدای در ورودی خانه ما رو نشون میده که "فعلا"، پنج شش سانت از کوچه رفته پایین تر (با مقایسه دو خط قرمز، می توان میزان بالا آمدگی روکش را تخمین زد). این تاریخ رو به عنوان سرآغاز تدفین خانه های این محله، ثبت می کنیم.

و سوال آخر: آیا راه دیگری نیست؟ راهی که بویی از فن و تخصص برده باشد؟
کانسپت تمام شد

در مقام قضاوت کاری دانشجویی حاضر بودم. طراح پروژه فرضی در بخشی از کارش با سرفصل "مبانی نظری"، حرف اول کلمه ای مرتبط با طرح، کانسپت اصلی کارش را تشکیل داده است؛ به این ترتیب که {مثلا} به دلیل اهمیت "محیط زیست" در کارش، پلان بام را در شمایل "م" طراحی کرده است. البته سعی شده از معادل انگلیسی آن کلمه (Environment) استفاده کند؛ اما "E" به کارش نمی خورده است.
وی در معرفی بخش دیگری از طرح خود، به وجود اختلط قشر خاصی از اجتماع با سایر اقشار اجتماع، اشاره کرد و گفت که این اختلاط عمدی و از پیش تعیین شده بوده است؛ چرا که اعتقاد دارد این قشر را نباید از سایرین جدا کرد. در حالی که من به این فکر می کردم که آیا در آن "بیرون" هم این عقیده را دارد یا نه و آیا خود، حاضر است بخشی از این طرح اختلاط انسانی باشد؟
آنچه که در توان خود می دیدم، تنها این بود که برایش در یک جمله توضیح دهم که این ها، شاید نتواند در شأن یک طرح معماری باشد. در حین این توضیح بسیار نگران بودم تا از من سوال کند: اگر این نیست، پس چه هست؟
پی نوشت: کلی گویی مرا به کل نگری خود ببخشایید.
منبع عکس: ویکی پدیا
جوجه های محور سپه را باید آخر بهار شمرد

مهندس علیرضا خزائلی برای مجموعه شهرداری قزوین، به حق مدیر ارزشمندی محسوب می شود؛ از یکسو شیوه های خاص مدیریت ایشان و پایه گذاری تعاملات مثبت در مجموعه تحت امرش، قابل تحسین است و از سوی دیگرش، جنسیت پروژه هایی که انجام آنها به مدیریت او انجام می شود. احیای مجموعه سعدالسلطنه (علیرغم اشکالات فنی و چشم انداز مبهم اقتصادی) گواه ادعاها می تواند باشد.
در ماه های اول که پروژه کفسازی خیابان سپه کلید خورده بود و در دفعات اولی که حین انجام این پروژه، گذرم به خیابان سپه خورد، برداشتم از آن،این بود که برنامه احیاء قرار است به این منوال پیش برود که:
در راستای احیاء محور سپه، پیاده راهی فراخ در امتداد آکس سردر عالی قاپو اجرا گردد و در دو سوی آن، محور های سواره -با محدودیت نسبت به گذشته- به حیات خود ادامه دهند. اما گذشت زمان ثابت کرد برنامه احیاء این محور، در فاز نخست، تنها شامل پهن کردن فرشی از سنگ در زیر چرخ اتومبیل ها خواهد بود.
اشکال عمده این مرحله، توسط برخی از کارشناسان و مدیران رده اول استان (اینجا)، لغزندگی این گذر به علت نوع سنگ های استفاده شده و نیز الویت رسیدگی به بدنه های سپه نسبت به کف عنوان شده است. البته شخصا احتمال نیاز به تعمیر در آینده ای نه چندان دور بر اثر رفت و آمد انواع اتومبیل ها و گذر فصول سخت و پر رطوبت را نیز ضعیف نمی دانم.
نکته مهم دیگر در این میان، دفاع مدیر عامل سازمان نوسازی و بهسازی شهر قزوین در مقابل این ادعاها و انتقادات است. وی گفت: قبل از آغاز این پروژه جلسات مختلفی برای انتخاب نوع سنگ خیابان شهدا برگزار شد. ... تاکنون تصادفی در این خیابان بر اثر لغزندگی رخ نداده و منشا این نگرانی تفاوت حس رانندگی روی سنگفرش با آسفالت است...
این گفته مهندس خزائلی را می توان یک قول تلویحی در مورد عدم وقوع تصادفات ناشی از جنسیت کف محور سپه ارزیابی کرد. اما باید در نظر داشت که:
اولا. انتخاب مصالح مناسب برای کف سازی، بیشتر نیازمند یک ایده خوب، یک دیتیل فنی مناسب با اقلیم و منطقه و یک گزارش کارشناسی دقیق است تا برگزاری جلسات مختلف.
ثانیا. از زمان اجرای این پروژه، ما در قزوین، شاهد برودت شدید هوا و یا بارندگی مستمر نبوده ایم و با امید به زمستانی پر نعمت، بهتر است برای قضاوت تا ابتدای تا تابستان صبور باشیم.
ثالثا. برای شهروندان و کارشناسان همشهری، یک سوال مهم مطرح است: اینکه نقش این سنگفرش در احیاء محور چیست. بنابراین نیاز به تبیین یک چشم انداز مناسب از سوی مدیران ضروری به نظر می رسد. چرا که شهروندان حق دارند تا بدانند سه میلیارد تومن برای ارتقاء یا بهبود کدام ارزش شهری هزینه شده شده است؛ قرار است از کدام نقطه "الف" به کدام نقطه "ب" برسیم؟
پی نوشت: اینکه مهندس خزائلی بی تفاوت از کنار انتقادات وارده نمی گذرد، اینکه خود به تقویت رویکرد انتقادی رسانه های شهر تأکید دارد، آنقدر با ارزش است که انتقادات وارده را بایستی در فضا و صورتی خاص و دوستانه، مطرح و پیگیری کرد.
دومین همایش ملی منظر شهری در قزوین برگزار می شود
به همت شهرداری قزوین برگزار می شود؛ دومین همایش ملی منظر شهری
جزئیات را از اینجا دنبال کنید.
پی نوشت: علیرغم وجود انتقادات، حقوق شهرداری قزوین را در این همایش، به رسمیت بشناسیم و با حضور در آن، از منافع شهرمان دفاع کنیم.
استمداد
از داوران محترم جلسات دفاع از پایان نامه های معماری عاجزانه استدعا دارم، از طرح سوال زیر، جدا خودداری فرمایند:
اگر این بنا، به جای اینجا، در فلان جا ساخته می شد، چه تغییری می کرد؟
با تشکر
همان بهتر که برگزار نشد
آرونا خبری در اینجا زده مبنی بر "عدم برگزاری نخستین همایش ملی معماری پایدار زیست محیطی". یادم افتاد که چند وقتی است کمتر روی پایداری در محافل، برنامه ها، همایش و سخنرانی های معماری مانور داده می شود. علت هم مشهود است:
١. تولید علمی در این زمینه در داخل کشور وجود ندارد. به بیان دیگر پایداری در معماری، تا به این لحظه، کاملا جزء محصولات علمی وارداتی محسوب می شود.
٢. در "بعضی موارد"، بحث و مقاله پیرامون این مبحث افتاده دست آدم های کم و سواد و "گردآور" مثل من
٣. از آنجا که اکثر برنامه های معماری توسط معماران مسن تر انجام می گیرد، و با علم به این موضوع که آنها بیشتر درگیری مسئله پایبندی به سنت ها و مدرن ها هستند،انتظار خاصی نمی توان در این زمینه داشت.
۴. مستند سازی پیرامون مباحث اقلیمی در معماری دنیا، بیشتر توسط پژوهشگران پراگماتیست انجام می گیرد؛ در صورتی که بیشتر نگارندگان ایرانی مقالات پیرامون معماری پایدار، پشت میز نشین، جوان و بی تجربه هستند. البته در اجرای ساختمان ها نیز، اعتماد سازی فنی و اقتصادی صورت نگرفته است.
۵. در خوشبینانه ترین حالت، فرض می کنیم که پرداختن به مباحث معماری پایدار، مثل هر علم فرنگی دیگری، در ابتدا صرفا جنبه معارفه و مطالعه دارد؛ بعد باید به انتظار بومی کردن و یا ابعاد تولید داخل آن نشست... در حالی که از آشنایی ایرانیان با معماری پایدار، نزدیک به یک دهه می گذرد. اما متولیان سیستم های آموزش عالی، سرمایه گذاران، مجریان و مدیران، هنوز آن را در برنامه های حرفه ای خود نگنجانده اند.
پس با این حساب، اگر قرار است اوضاع به همین منوال پیش برود، همان بهتر که برگزار نشود...
آموزش حین مدیریت شهر
امری که در یکی دو سال گذشته درباره قزوین، نگران آن بوده ام، نفوذ سازمان های مدیریتی در امر آموزش عالی است. اینکه فلان مسئول در فلان اداره کل، صلاحیت تدریس در دانشگاه را دارد، امری طبیعی است؛ اما اینکه روحیه سازمانی فلان ارگان در یک سیستم آموزش عالی، چیرگی پیدا کند، بسیار نگران کننده است؛ وگرنه باید وزارتخانه متولی امر آموزش عالی را به صورت "ریز ارگان هایی" در ادارات کل حل و یا منحل می شد. چند سال قبل، در دوره ای که مؤسسات آموزش عالی، هنوز به تکثر نیفتاده بودند، بسیاری از مهره های مهم استانی در دانشگاه های آزاد و دولتی تهران و قزوین مشغول به تدریس بودند؛ اما هویت های سازمانی آنها با فضاهای دانشگاهی هیچگاه تداخل پیدا نکرد. اما در چند سال گذشته و با ظهور مؤسسات آموزش عالی "کوچک مقیاس تر" - که من ظهور و رقابت آنها را مثبت ارزیابی می کنم- شائبه مذکور را مطرح کرد: بسیاری از کارمندان تحصیل کرده، در این مؤسسات، عهده دار موقعیت های حیاتی شدند و راه برای همکاران و مدیران خود هموار کردند.
اکنون و پس از گذشت چند سال و علیرغم وجود نگرانی های فوق، شاهد بعد تازه ای از این رویکرد هستیم: افتتاح "مرکز آموزش عالی علمی و کاربردی شهرداری قزوین"، شهرداری را رسما وارد کورس رقابت های آموزش عالی در استان کرد.

ورود شهرداری به عرصه هایی که ارتباط مستقیم (و یا حتی غیر مستقیم) با امر مدیریت شهر ندارند و رقابت و موازی کاری با ارگان های دولتی و خصوصی، اگرچه به زور بند و تبصره، قابل توجیه است؛ اما زنگ خطری است برای آنکه حضورش را در شهر کمرنگ تر و در جایی که نباید، ببینیم.
توجیه مسؤلان امر برای ضرورت یابی افتتاح این مرکز هم در نوع خود شنیدنی است:
حال این سوال مطرح است که آیا مسؤلان مطلع هستند که چند مؤسسه آموزش عالی و دانشگاه در سطح استان و شهر قزوین، به تربیت نیروی متخصص در علوم شهری (معماری، عمران، شهرسازی و ترافیک)، مشغول هستند؟ خروجی این مراکز در سال، چند نفر است؟ ...
برای حسن ختام، ارزیابی عملکرد و جایگاه این مرکز (در طول فعالیت دو ماهه آن)، خواندنی است: اینجا
منبع عکس: سایت سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قزوین
